تبليغاتX
سکوت مه آلود

سکوت مه آلود

 

خواستم بگويم دوستت دارم

ديدم عاشقانه مي ستايمت!

خواستم بگويم قد تمام هستي دوستت دارم

ديدم تمام هستي ام تو هستي

خواستم بگويم ....

ديدم بهتر است سكوت كنم

تنها يك نگاه بر آن زلالي چشمانت

هديه دهم و ديگر هيچ....

خود تمام حرفهاي ناتوان از گفتنم را

از نگاه بغض آلودم خواهي خواند!

                          مادر

                             روزت مبارك

 

روزت مبارك مادر جان

+ بغضم ترکید در دوشنبه 3 تیر1387 1:44 بعد از ظهر // حنجره کبود |


 

دلم را بردی، به همین سادگی،عاشقم کردی.

دلم را بردی. چه خوب کردی! زودتر اززود، دیوانه ام کن. این تنها خانه کوچک دل را، پیش تر از پیش ویرانه تر کن! خوابم راببر. بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پا زنان، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سوی تو، نمانم. فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش، مرا بی تاب طلب دیدارت کند. امان بده!

بگذار همه این رنگها که به جان زمین می پاشی، عطر بنفشه ها و زردها و سفیدهای یاس، مستم کنند. گیج و منگم کنند. زمینم بزنند و باز برخیزم و بیفتم. بگذار همین گونه، کج و مج راه بروم ولی ذکر نامت به زیر زبانم شکوفه کند.

نمی خواهم هوش را بدون عطر حضور تو، نمی خواهم دیکته بی غلط را، بی آنکه نام تو بر سر سطر نباشد. بگذار خط بخورم، اما به دست تو. بگذار بشکفم به فرمان تو! این قامت راست، بی یاد تو، کج است و این کج به نام تو، راست می رود.

نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی. نمی خواهم نثری را، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی. نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی. می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی.

دلم را بردی! به همین سادگی، عاشقم کردی! این دل نوشته ها برای توست، گفته باشم! همه چشم هایی که هم اینک مرا می خوانند شاهدند! قلمی که با آن می نویسم. جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شود و کلمه می شود. کلماتی که خط می شوند، رنگ می گیرند، معنا می شوند. کلماتی که پیوسته به هم، به نام تو، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط می دانند که این دل نوشته ها، فقط برای توست.

ساعت مرا می شنود. این سکوت شبانه، مرا بارها بی حجاب، با تو دیده و دم نزده! حال، در برابر موجوداتی که نمی بینمشان و تو آن ها را می بینی، می گویم: همه این وسوسه ها کار توست. من چیزی نبودم. نقطه ای در عدم تاریک. تو مرا هست کردی، جان دادی و این گونه دل از من بردی! تویی که هم می آفرینی و هم دل می بری و هم دل می دهی! و باز می گویم: اگر این گونه نیمه شب، به راه تو نشسته ام ، تا نگاهی از تو، مرا به جاودانگی متصل کند. باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی.تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی، که دوستت دارم و این دل نوشته ها را تو می نویسی و تو می خوانی و از برای توست.

 

 

شب از میانه تاریکی گذشته بود! پشت به پنجره اتاقم، روی تختم خواب بودم. ناگهان حضور کسی را پشت سر احساس کردم. انگار حجمی مانند نور به جمجمه ام فشار می آورد. گویا کسی با قدرتی نوازشگر مرا هل می داد و می گفت:

بیدار شو... بیدار. خسته بودم، خسته تر از آن که سر برگردانم. اما این نیروی گرمابخش، آن چنان حسی از وسوسه، در تن رخوتناکم بیدار می کرد که ناگزیر برگشتم. درست رو به چهره من، ماه تمام، زیر یک لایه مه صورتی رنگ به من زل زده بود.

آه... خدای من! تو شاهدی که چه می گویم. ماه مرا نگاه می کرد. بیدار و زنده بود. احساسم لمسش می کرد. همیشه من اوره می نگریستم، اما این بار او مرا نگاه می کرد. تمام گرده های مهتابی رنگش را زیر پوستم حس می کردم. ماه همراه من نفس می کشید. با هر دم و باز دم، به من وصل بود. آن چنان در افسون خیره کننده اش مات شده بودم که نمی توانستم خودم را از ماه تفکیک کنم. آیا این منم که به ماه خیره شده؟! یا این ماه است که به من می نگرد؟! جذبه ای که مرا می ربود، واقعی بود!

 

دلم را بردی، به همین سادگی. از تو خواستم بگذار رمز این لحظه زیبایی را که به من هدیه دادی با هرکسی که مرا می خواند قسمت کنم. به همه یارانم که در سرتاسر این کره خاکی سرگردانند، می چرخند و نمی یابند. به همه آن ها بگویم که تو نزدیکی، نزدیک تر از نام هرکس به او. گفتم: بگذار به آن ها که به دورها خیره شده اند بگویم که تو هستی و آن ها را صدا می زنی.

ماه تمام، از پشت پنجره اتاقم شاهد بود. سکوت بود و بهاری که نزدیک تر آمده بود تا حوالی بهشت حضور تو. همان لحظه بود که قلم در دستم، روح شدو روح، جان شدو من نوشتم که این دل نوشته ها برای توست.

این دل نوشته را برای تو می نویسم تا همه دل باختگانت که عشق را روزی خود می خواهند، بدانند که تو چه دلبرانه، دل می بری و شکار می کنی. می خواهم شروعم با تو باشد و تو کلمه به کلمه این دل نوشته را متبرک سازی، آن گونه که هر کس آن را می خواند به تو مبتلا شود. می خواهم این دل نوشته به عطر حضور تو، چون کبوتر به هر خانه ای پرواز کند و شفا و سلامتی ببرد. برای هر کس که بیمار و گرفتار است. می خواهم هر که این را می خواند، غرق شود در یاد تو، در رویای ماه، در شبی که مرا ربود.

شاید همه هستی من تا به امروز در پی این فرصت شگفت انگیز بود که یک شب، نیمه های شب رخ به رخ، در جذبه ماه غرق شود. پس زندگی می ارزد به زیستن، حتی با همه دردهایش اگر همین یک لحظه را دریابم.

خدایا، اعتراف می کنم لحظه هایی مه از دست رفته اند و هر کدام که رفتند راز خود را نیز با خود بردند. می دانم که آن اسرار را دیگر نخواهم شنید.

خدایا، اگر یک لحظه لطف تو نبود. من در خواب رفته بودم و این لحظه حیرت انگیز، روزی ام نمی شد. لحظه ای که با بیداری من، به یک "فرصت" تبدیل شد.

خدایا، اگر تماشای ماه تو، از بنده ای خفته در بستر خواب، چنین حال خوشی را می آفریند، پس ای معشوق دل ربا، رازهای دیگرت را بر ما بنما. بگو چگونه می توان فرصت های روزمره را به کوششی در جهت روشن شدگی و اشراق تبدیل کنیم. چگونه می توان با شستن یک بشقاب، تماشای یک درخت، بوییدن یک تکه نان، عطریاس درکوچه های بهار، نگاه معصوم یک کودک، دست های گرم دوست،... به خدا رسید. بگو: چگونه می توان با یک نظر از هر جامدی عبور کرد و آن سوی جامدات، روح شیفته بیدار تو را دید.

 بگو چگونه می توان نیمه شب بهاری به فرمان ماه بیدار شد و نوشت: این دلنوشته ها برای توست، گفته باشم!

 

 

+ بغضم ترکید در جمعه 23 فروردین1387 4:19 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

به انتظار نشسته ام و اینجا آمدن همه را نگریستم جز تو، آرام آرام این زمان را هم بهار می کنیم اما زمستان دلم را چه کنم؟!  بهار من، این هزار ساله انگار پاینده را چه کنم؟!!  بهار من؛ چقدر بشمارم قدمهای ناآشنایی که می روند و می آیند، مژده هایی که چه می دانم کدام راست و کدام نادرست!!

از صدای گام های غریب ناخرسندم، به انتظار صدایی از افقی نزدیک، ها، همیشه، رهایی من از بند این تدبیر، رهایی من،... کجا زمستان دلم را شکوفه باران می کنی؟!!!....

اینجا که من هستم با تو چقدر فاصله هست!! چقدر فاصله تا دیدار، چقدر فاصله تا رسیدن؟!! چقدر فاصله تا لمس دستهای نوازش توست؟!! ببین، وجب به وجب این فاصله را می شناسم. اما به خدا خسته ام، به خدا خستگی مرا از پای انداخته، حتی قدمی دیگر، محال است. عزیز دلم ، نمی دانم اگر التفات تو نبود، به کجا می رسیدم؟!! ، اگر می رسیدم و به کجا نمی رسیدم؟!! بگو نمی شنوم

امشب نگاهم می کنی یا نه، به چشمانت ایمان دارم، به نگاههای نازنینت ایمان دارم. به حضورت ایمان دارم، وگرنه من کجا و این جاده تا انتها سفر کجا، وگرنه من کجا و حتی لحظه ای حس لطیف عبورت از کوچه های خاک ....

امروز هم مسافر ما به خانه باز خواهد گشت؟!!

عزیز دل خسته ام، خسته ام، امشب نگاهم می کنی یا نه، حس می کنم امشب آنقدر زلال شده ام که آنسوترم پرواز پروانه ها را می بینی، امشب به دلجویی، دستی بر سرم می کشی یا نه، امشب حس می کنم آنقدر لطیف شده ام که مثل نسیم می گذرم و جای پایی نمی گذارم. ببین امشب اصلا لایق این گفتگوی با تو هستم یا نه؟!!

تو که مرا تا فرصت این نا تمام، تمام نمی کنی؟!! ها، خسته ام، خسته ام، می خواهم بروم و دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم.

عطش دیدار تو دیوانه ام کرده، والله قسم، به زمین و آسمان چشم می دوزم اما انگار هیچ نیست، شاید من هیچ نمی بینم، صادقانه بگویم در هرکه می نگرم از تو نشان می جویم، به هر کجا می رسم نام تو را می پرسم، که مبادا عابر آن کوچه باشی و من، من مثل هربار دیر برسم، این بار سنگین که بر دوش گرفته ام، ها چیست.

چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم، چقدر از زمستان می ترسیدم و اکنون در بند آنم، چقدر از دوری می ترسیدم و اکنون از عزیزترینم دورم، دور. مثل هر بار دیر رسیده ام، دیر. اینجایی که منم از تو چقدر فاصله هست؟!!  از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم .

دوباره صدای قدمهای تو نزدیک، من دورم. گوش می کنم، دوباره صدای قدم های تو نزدیک، نزدیک، گاه صدای قدم های تو را می شنوم.

اما تو هستی نزدیک، من دورم، دور. گاه حتی صدای قدم های خود را هم نمی شنوم. من دورم، تو نزدیک، چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم.....

عزیز دلم، عزیز دلم کی شکوفه زمستان دلم می شوی؟!!!........

 

 

نوای نای نیستان           ضمیر روشن باران

گل همیشه بهارم           خدا کند که بیایی

 

+ بغضم ترکید در دوشنبه 12 فروردین1387 3:28 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

چند ساعتي بيش به آمدن بهار نمانده  و من هنوز بيدارم، غرق در سكوتي كه فضاي اطرافم را پر كرده.

دوباره آسمان چشمانم ابري ايست و هيچ دلم نمي خواهد باز لين بغض سنگين بر اين حنجره كبودم بنشيندو دلم را در حسرت قطره اشكي بسوزاند. نمي دانم اگر ديشب، همين ديشب سراغ از آرامشكده خود نمي گرفتم آيا هنوز هم اندك آرامشي را كه دارم با من بود يا نه؟!! 

وقتي فكر مي كنم يادم مي آيد كه ما آدمها چقدر غريبيم، چقدر غريب. حتي توي اين زمين خاكي و بين هزاران دوست و آشنا و شايد چند غريبه كه گاه حرف دلمان را از بعضي آشناها خوب مي فهمند. آنقدر غريب كه دلمان براي لحظه اي پرواز، پرپر مي زند، براي رسيدن به اوج، براي رسيدنبه ...

خاطرات خيس گذشته را دوباره مرور مي كنم، از صفه صفحه تقويم خاك خورده زندگي ام عبور مي كنم و همه آغاز سال نو و بهارها را در كودكانه ترين جاي ذهنم به تصوير مي كشم و ناخودآگاه قطره اشكي ميهمان چشمان خيره و نگاه خيسم مي شود.

دلم مي خواهد، لحظه تحويل سال نفسي بلند بكشم و من هم برسم به اوج، بريم به حضور، برسم به... بالهاي آرزويم را وا مي كنم تا براي پرواز آماده شوم، مي خواهم كوله پشتي سفرم را پركنم از التماس، پر كنم از نياز، پر كنم از خواستن، پر كنم از دعا؛

 

يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الي اخسن الحال

 

اي زلال بي كران، اي مهربان، اي بي همتا، تورا به حرمت باران بي منتت، تورا به عظمت و قداست نامت، دلهاي ناآرام ما را در اين قرن آشفته و خسته از جستجوي آرامش، آرام كن، آرام چون باران. دستهاي برخاك اوفتاده مارا برگير و هوشياريمان ده تا جز به درگاه تو دست خواهش نياز به روي غير تو دراز نكنیم و قوتمان بخش تا دست بر زانوي خود بگذاريم و برخيزيم.

خدايا در اين سال نو، باران رحمتت را بر دلهاي ما بيش از پيش ارزاني دار و بباران و بار گناهان مارا از دوشمان برگيرو بر ما ببخشاي. امين

 

                       سال نو بر همه دلهاي باراني مبارك

+ بغضم ترکید در پنجشنبه 1 فروردین1387 7:11 قبل از ظهر // حنجره کبود |


                                              

                                                    

صداي هيا هوي آب در گوشم طنين مي كند، نمي دانم چه مي گويد، فقط مي نالد و فرياد مي زند، انگار از كسي كمك مي خواهد، انگار مرا فرياد مي زند، ها ! چيست؟ بگو ز چه مي نالي؟!

از تنهايي خود يا از هميشه در سفر بودنت؟ از چه مي نالي ؟ نمي شنوم، نمي فهمم، به زبان من سخن بگو، فرياد تو از چيست؟ بگو؛ از تازيانه هاي سنگ چنين مي نالي ، يا از سكوت و هميشه ماندن خسته شده اي و اين چنين فرياد مي زني و ميگذري ؟

بگو ، تورا به حرمت باران، به زلالي اشك، سوگند مي دهم؛ بگو، زچه مي نالي، تو كه هميشه زلالي ، تو كه اگر بخروشي همه را ويران مي كني. بگو زچه مي نالي، جوابم را بده، تو هم در مقابل پرسشم، سكوت نكن كه من سالهاست در سكوت خويش پنهان شده ام.

ديگر از سكوت وسكوت كننده، خسته ام، بگو، بگو ز چه مي نالي؟!

بگو دردت چيست؟ بگو وقتي ابر تو را از چشمان خيسش مي باريد آرزوي چه را داشتي، بگو با كدامين آرزوها پاي در خاك سياه گذاشتي، بگو به اميد چه از آبي آسمان گذشتي و تن به يكي شدن با سياهي زمين دادي،- و اينك به هيچكدام از آرزوهايت نرسيده اي! -

مي خواستي سياهي زمين را بشويي و همچون خودت پاك گرداني؟! در اين راه مكوش كه اين سياهي تا ابد جاودان است.

تورا قسم به چشمان پاك ابر كه تورا گرييد ، بگو از چه مي نالي؟!!!...

 

+ بغضم ترکید در چهارشنبه 22 اسفند1386 1:47 بعد از ظهر // حنجره کبود |


 

نمی دونم چقدر با آرامشکده من آشنایی دارین، اما اگه یه چند پست برگردید عقب، متوجه می شوید که می خواهم از کجا سخن ساز کنم.

بخاطر پاره ای مسائل دیر زمانی است از دیارو سرزمین مادری خود دور گشته ام و غربت را تجربه می کنم. (هرچند انسان اگر همدردی نداشته باشد در میان انبوه جمعیت آشنا نیز تنها و غریب هست). و ناگزیر از آرامشکده ام نیز دورتر افتاده ام.

اما چند روز پیش سعادتی نصیبم شد تا به سرزمین و زادگاهم سری بزنم و فرصتی را غنیمت شمارم و دوباره به آرامشکده ام پای گذارم و شاید آرامشی را که دیرزمانی است در جستجویش هستم به دست آورم، و اینک این من و این هم آرامکده ام؛

 

 

آنروز دلم خیلی گرفته بود، و انگار آسمان هم به بغض من پی برده بود وبا من هم ترانه می شد و آرام آرام دلش پر می شد از ابرهای سیاه،ابرهایی که توان گریه داشتند و هنوز نمی باریدند.

نمی دانستم کجا بروم ،تا آرام گیرم. مثل کسی که چیزی را گم کرده باشد، کوچه پس کوچه این خاک سیاه را با پای پیاده یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم ، آری، من آرامشم را گم کرده بودم و در میان این همه جمعیت، این همه صدا، این همه رنگ، این همه سیاهی، این همه عذاب، به دنبال آرامش خود می گشتم، یکباره به یادم افتاد؛ دیار آرامشم، به یادم افتاد. قدمهایم را استوارتر برداشتم تا هرچه زودتر برسم، از آنجایی که با خود عهدی داشتم که همیشه پای پیاده به سراغ آرامکده ام بروم از اینرو دیگر جای درنگ نداشتم و پای پیاده این همه راه را طی کردم تا برسم به آرامشکده ام، آنجا که دیگر خیالی برایم باقی نبود، آری رسیدم. سلام کردم. بوی خاکش دیوانه ام کرد و مستم. انگار اینجا دنیایی دیگر بود. آری قبرستان، آرامشکده من جایی که دنیا در آنجا برایم تمام می شود و دنیایی دیگر از برایم آغاز. وارد که شدم انگار همه وجودم برای به خاک اوفتادن پرمی زد. انگار همه آنانی که اینجا در سکوت محض خوابیده بودند مرا می خواندند.

این دنیای آرامشم چقدر زیبا شد وقتی قطره های اشک آسمانی نیز غبارروبی اش کردند،چه باشکوه بود وقتی زیر باران بر این دنیای آرام ، ساکت و بی هیاهو و بدون از هر رنگ و فریبی گام برمی داشتم.

وقتی برسر مزار عزیزترین کسم در دنیا، رسیدم دیگرگریه امانم را برید. هق هق گریه هایم عزیزم را نیز بیدار ساخت، وقتی چشم باز کردم تصویرش در مقابل چشمان اشکبارم تداعی شد، برایم اخم کرده بود، انگار دوست نداشت در پیشش با گریه ترانه ساز کنم. صدایش را می شنیدم که آرام می گفت وقتی از پیش تو هجرت می کردم تو برای خود بزرگ بودی، خیلی بزرگ که زیر اندوه بشکنی! به روی قبرش دراز کشیدم و باران همچنان بر سرم می بارید.می خواستم برایش بگویم که در چه قفسی زندانی ام و خیال رهایی دارم، می خواستم داد بزنم تا بشنود، اما خود آرام در گوشم نجوا کرد که همه آنچه دردلت می گذرد را می بینم و خبر دارم. بهم گفت یادت هست واژه ای را که همیشه برایت زمزمه می کردم، گفتم آری می دانم؛ صبر! اما تا کی، تا کی!!! گفت؛ عجب صبری خدا دارد. و سکوت کرد.آری عجب صبری خدا دارد، اما خدا به بنده هایش مگر از این صبر چقدر عطا کرده است، چقدر؟!!!

دانه های باران که گونه ام را نوازش می کردند آرامم کردند، از روی سنگ مزار پا شدم و دوباره تصویر را دیدم، خیره اش شدم و اینبار به رویم لبخند می زد. خوشحال شدم، آرام برخاستم، دینم را ادا کردم و به امید دیدار گفتم.

در میان سنگ مزارها آرام آرام قدم می زدم و دوباره بغض سراپای وجودم را فرا می گرفت، در دلم اظطراب، در دلم التهاب موج می زد. از چه ؟!! نمی دانم. به یکباره فکری به ذهنم رسید.آری وقتش بود که آرزوی دیرینه ام را به انجام برسانم، برگشتم.به سراغ آنجا که هم خلوت تروهم خالی تر بود، رفتم. گوشه گوشه. آنجا که حتی شاید هیچ حیوانی یا ... از کنارش هم رد نمی شد، برگزیدم. محدوده قبر خود را انتخاب کردم؛ کوچک و حقیر، آنطور که برازنده ام بود. رویش را پاک کردم و برویش نوشتم گمشده ای بنام........ با حنجره ای کبود. دراز کشیدم، انگار دیگر وقت آن بود که در اینجا آرام گیرم، بی سرو صدا، طوری که هیچ کس هم نفهمد کسی بنام من براین دنیای فانی قدم نهاده بودو شاید زندگی که نه تنها زنده، بود. سیاهی شب این باور را هرچه بیشتر در ذهنم می پروراند.

به آسمان خیره شدم، هرچند که قطره های باران مرا ازدیدن آسمان بازمی داشتند، اما سیاهی شب در این سرزمین آشنا بر دلم، آنچنان دنیای پس از مرگم را برایم آشکار ساخت که دلم لرزید؛ نه از مرگ نمی ترسیدم، زیرا که خود همیشه بر این باور بودم که با این دل و قلبی که دارم زیاد دوام نمی آورم و می پوسم. ترسم از دیدن اشکهای عزیزانم بود، ترسم از نگاه سنگین عزیزدست بریده از این دنیا بود، که هنوز دوست نداشت به این زودی مرا در کنار خویش ببیند. آرام بلند شدم، نمی دانم چقدر بود که در اینجا به سر می بردم، اما هرچه بود نمی خواستم از این آرامشکده خود دل کنم و پر زنم، حداقل اینجا کسی گریه هایم را نمی دید و از سر بچگی اش نمی خواند. احساسی بودنم را دلیل بر ضعیف بودنم نمی پنداشت.

اگر گریه کردن بر بدبختی خود بچگی است، اگرناراحتی دربرابرچیزی که دیوانه ات می کند، ضعیف بودن است، بگذارید من مثل بچه ها باشم. ضعیف باشم، که به خدا ، به والله دنیای حقیر بچه ها خیلی بهتر از دنیای این آدم بزرگهای فریبکاراست. به خدا دنیای سفید بچه ها رؤیایی تر از دنیای هزار رنگ آدم بزرگهاست. آری بچه ام. بچه، آنگونه که دیگران از دنیای بچه گانه ام خبر ندارند. آنطورکه وقتی دنیای فانی وسیاه همچون رحم مادرم برایم تنگ وتاریک می گردد، می خواهم به دنیایی فراتر از این دنیا قدم بگذارم، حتی نفس کشیدن هم برایم سخت می شود.

شب از نیمه گذشت و من دوباره وقت بازگشتم سررسید و باز بی هیچ میل و رغبتی، اما ناگزیر قدم بر راه برگشت نهادم و بازچون همیشه این شعر زمزمه زیر لبم بود:

 

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن وبگذار بمیرم

قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی

بس کن افسانه و خوابم کن وبگذار بمیرم.

 

 

+ بغضم ترکید در یکشنبه 12 اسفند1386 1:18 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

امشب انگار گم كرده اي دارم، دلم در سينه غوغا مي كند. سكوت به لب، پلك پلك زدن آرام چشمها، دلم در سينه غوغا مي كند، غمباز.

آرامشي در اطرافم ساكن نيست، از تشويش و اظطراب مثل پرنده اي در قفس مانده، تن به در و ديوار مي كوبم، چه کسي در اين قفس را مي گشايد، تا به اين رقص محزون پايان دهد.

امشب حال مسافري را دارم كه چيزي تا رفتن ندارد. با چشمان اشكبار به آنچه باقي مي ماند مي نگرم، اما باز هم تو را نمي يابم، گفتم امشب گم كرده اي دارم، عزيز گم شده من، كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو.

امشب عاشقانه، عاشقانه با من سخن بگوي. بگذار طنين صداي مهربان تو آرامش اين شب طوفاني شود، شايد من ِ طوفان زده، امشب با واژه هاي آشناي تو به ساحل امن برسم. بگذار نام عزيزت، تا دم صبح عزيمت، ذكر دل خسته ام باشد. عزيز دلم كدامين جاده، كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو.

در بند تو بودم، آزادم كردي، در بند تو بودم، آزادم كردي، خواب بودم، بيدارم كردي، ديوانه ات شدم، به زنجير عشقت كشيدي ام. عزيز آخر از عشق تو چه بگويم، همين قدر مي دانم كه آشنايي و عاشقي تو را با هيچ عوض نمي كنم، آخر بجز تو چه كسي مي تواند مرهم دل خسته هايي باشد كه هزار سال، فانوس انتظار بركرده اند. عزيز دلم، بگو كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو.

سر به دامانت مي گذارم، نمي دانم اينبار چه بگويم، چه بخواهم؟!! تو را در اين باران بي امان شريك مي كنم. تو كه هر لحظه مرا شريك بوده اي، تو كه هميشه نزديك بوده اي، تو كه هميشه پيدا بوده اي، اينبار مي گريم وچشمانم را گواه عشق بي پايانم به تو، تقديم مي كنم تا جز براي تو نبارند و جز ديدار تو هيچ.

عزيز دلم، آرامم كن. عزيز دلم، آرامم كن. آرام، مثل باران، باران ِچشمها، در فراسوي افق، سوي يك نگاه مهربان، تا ابد، تا هميشه... بحثي نيست.

پشت سرت را نگاه كن، نه ديوانه، كه ديوانه اي به تو مي نگرد، آرامم كن، آرامم كن، آرام، مثل باران. مهربان آيينه و مهتاب، بعد از سكوت ِ سفر هم مرا چون پيش عاشقانه مي خواهي؟!!! مي داني چقدر كودكانه دوست دارم، دست مهربانت، دستانم را بفشارد، همين دستهاي خالي، همين دستها كه گهگاه...، چه مي گويم.

حضور لحظه هايت را برايم روشن كن، مي داني چقدر مشتاق نگاههاي نازنين تو چشم در زمين و زمانه دوخته ام؟!! مي داني چند هزار بار به عشق يافتن نشاني از تو، كوچه كوچه اين ديار را گشته ام؟!!! مي داني با همه بدي، چقدر دوستت دارم، مي داني چقدر به انتظار مانده ام، مي داني چند واژه را تا بحال براي تجسم محنت دوريت پرپر كرده ام؟!! با همه بدي مي داني چقدر دوستت دارم؟!!!

بدم، اما دوستت دارم، عزيز دلم، كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو.

در وحشت، در تاريكي، در غربت، دستي از جنس نور هميشه دستان تكيده ام را گرفت و مرا به نور رساند. دستان تو كه هميشه و هرگاه حامي دل بي پناه من است.

اجازه دارم بگويم پدر؟!!! ها؟!! پدر، عزيز بي نشانم!! گم كرده آشناي هر شبم! دارم به ياد مي آورم چه رندانه، چه رندانه به دامم كشيدي. در دامي كه نه آب بود و نه دانه، هر چه بود هجران بود و دوري، هرچه بود درد بود و انتظار، هرچه بود، جز تو، عجب از اين دام عشق تو! و چشم بستم و پاي در دام تو نهادم، عزيز.

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد، اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد، در دام مانده باشد، صياد رفته باشد. امشب حال عزيز گم كرده اي را دارم، نه آرامش رفتن، نه پاي رفتن، عزيز من، عزيز من، بگو آخر تا به كجا بار اين رنج را به شانه هاي نحيف من وا مي گذاري؟!!!

عزيز دلم، به خدا گله نيست، شكايت نيست، اما ببين، قدمهاي لرزانم را كه اگر عشق تو نبود، تا بحال ايستاده بودم؟!! عزيز من، پيش از اينكه خستگي مرا دريابد، مرا درياب. هرچند عاشقانه خستگي را كنار مي زنم، تا روزي كه شايد دستهاي بد مرا بگيري!!!!

پيش از آنكه دستانم خاك را در آغوش گيرند، مرا درياب. عزيز من، امشب انگار گم كرده اي دارم، آرامم كن، اين دام ِ تو آرامش مي خواهد. آرامم كن، آرامم كن، دام تو آرامش مي خواهد. دام ِ تو...

اي واي بر اسيري، اي واي بر اسيري كز ياد رفته ، كز ياد رفته باشد، در دام مانده باشد، صياد رفته باشد...

 

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

+ بغضم ترکید در جمعه 3 اسفند1386 1:41 قبل از ظهر // حنجره کبود |


قلم بر می دارم و به انتظار می نشینم. چشم می بندم و به تو می اندیشم. صبر می کنم و منتظر می مانم. می نشینم تا ببینم امشب رخصت می دهی تا در پیشگاهت بنشینم و بنالم. لطف می کنی تا باز واژگان را در پیشگاه عظمتت به تعظیم وا دارم؟!!

هیچ کس غیر تو نمی داند بر من چه گذشت و چه شد!... دستانم را رها نکن، سخت پریشانم. سخت پریشانم و همه هرچه می گویم تکرار همان درد کهنه است. بسیار آشفته ام، پناه من پناهم بده.

دیدی که چگونه برخاستم و به خاک اوفتادم؟!! می بینی چقدر بد شده ام. این خاک این من من، این غبار می بینی چگونه زمین گیرم کرده. هی باز از تو دورتر می شوم. آخر این بالچه های ضعیف مرا کی قدرت پرواز می دهی، بگو ، بگو شاید بدانم.

 می دانم رهایی من از این بی عبوری و سکون به دست من است. می دانم اگر اراده رفتن نباشد ماندن ناگزیر است. می دانم که کوتاهی از من است، تقصیر تو نیست، اما منکر اعجاز نگاهت که نمی شوی؟! آخر بی عنایتت قدم می توان برداشت؟!

بی لطف تو... تقصیر من است، کریمی تو کجاست؟! هست؟! نشانم ده هست؟! نشانم ده

باز می دانم که چقدر قصور کرده ام، تقصیر تو نیست، می دانم که چقدر قصور کرده ام ، اما جز این است که هر بار گم شده ام باز نور تو مرا باز گردانده؟!! جز این است؟! وقت پا گذاشتن به ظلمت، دست تو نگاهم داشته؟!! غیر این است که مهربان تر از تو مرا آشنا نیست؟!! مهربان تر از من به من....

ببین، ببین دوری ات شکسته ام می دارد. ببین چقدر لحظه هایم درد آلوده اند . بودنت از یک سو و گم کردنت از یک سو هر دو مرا اماج درد و رنج کرده. هی آمدن و گم شدن، هی تو را دیدن و هی ندیدن، هی اضطراب و تشویش عشق و هجران. تو خود بگو با من این عهد شکن دیوانهٔ عاشق چه می کنی؟! ها عهدشکن، هم دیوانه، هم عاشق، هم...

بهشت و جهنم را گم کرده ام، مجنون وار به این سو آن سو می دوم.

هر بار و همیشه دستم می گیری، نشانم بده، دوباره نشانم بده، بهشتو جهنمم گم شده نشانم بده، همه هرچه دارم گم شده نشانم بده. دیدم هزار هزار بار لطف تو را ، گم کردم نشانم بده. دیدم هزار هزار بار سایه مهربان دست تو را، گم کردم نشانم بده. دیدم هزار هزار بار...، کورم امشب نشانم بده، کورم امشب نشانم بده...

کودکانه می دوم، محتاج آغوش امن و مومنم که مرا از پریشانی نجات دهد، حال چه کنم که مقبول تو باشد؟! چه کنم که محبوب تو باشم؟! تو بگو درمان دردی که عشق توست را از که بجویم؟!

مهربان من، تو که شاید همیشه شاهد رستن و گل دادنم بودی، کمک کن که این چنین در غربت دل پژمرده نشوم. امشب سخت دلتنگم ، بگویم دوباره؟! امشب سخت دلتنگم.

می گریم تا با اشک زمین و زمان بودنم را بشویم، والله داغی که به آب دریاها پاک نمی شود داغ عشق تو را با اشک می شویم.، هیچ کس جز تو نمی داند بر من چه گذشت؟!

محرم اسرار من، درمان دل شکسته ام، دست عناییت را از سرم برندار. نشانم بده، نشانم بده، کورم، نشانم بده، همیشه دیدم و دوباره گم کردم، نشانم بده، همیشه عاشق شدم و دوباره گم شدم نشانم بده، کورم نشانم بده،...

دل نگران لحظه هایم که می روند و باز نمی آیند، خیلی وقت است که از حنجره کبود و بغض آلودم ترانه ای برنمی آید، تو را به حرمت چشمهای عاشق یاری گر دستهای ناتوانم باش، من امشب دست خواهش یک لحظه مهربانی سوی تو دراز می کنم، دستم را بگیر،

مهربانم؛ امشب، دست خواهش  مهربانی سوی تو دراز می کنم، پیش تو ... دست خواهش یک لحظه مهربانی دراز می کنم.... دستم بگیر....    

 

 

+ بغضم ترکید در شنبه 27 بهمن1386 10:48 بعد از ظهر // حنجره کبود |


 

دیشب

در ساحل روان خیال

قدم می زدم

از درد، ناله و

                   از غم

                           داد می زدم

دیدم، آنطرفتر

                     شعله ای

                                  چراغ بر کرده

نزدیکتر شدم؛

روحی سر به گریبان

زانو بغل کرده،

آرام،

         نشسته اندرون شعله،

آرام،

به خویشتن گفتم؛

من در تمام عمر

فردی به این خامشی ندیده ام

آتش به جانش افتاده و می سوزد

اما،

      دریغ،

             از سر درد،

                           دم فرو نمی آرد.

فریاد زدم:

             که چه؟!

                         جانت را به بازی آتش گرفته ای!

آرام،

کنار گوش

              نجوا کنان

                            فریاد سکوت سر داد

دیدم

کز گنه سکوت نیست؛

                                  که می سوزد

این آتش عشق

                         فریاد را

                                     به شعله کشیده است

وقتی، شراره

نقاب از چهره او بر کشید

تلی سیاه

جای از شعله های سرخ گرفت

ناگاه، دیدم

خاکستر وجودم هست

که می سوخت

ناگاه،

بادی سهمگین

خاکستر رها ز آتش را

                               از جای برفکند

آنی، دگر

              که فرو نشست

یک واژه،

               نه،

                    چند حرف،

                                   بر زمین نشست

اینبار

        خاکستر

                    فریاد می کشید؛

                                              ع

                                      ش

                                                      ق

+ بغضم ترکید در پنجشنبه 18 بهمن1386 0:56 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

 

ديشب ، باران!

مرا خيس اشك آسماني كرد

همراه خود؛

به عمق خيال برد.

از غم خويشتن رهايم كرد و،

در فكر صد غم ديگر فرويم برد.

اين فكر ها مرا به خوابي ديگر برد

روياي صد ساله ام را بيدار كرد،

روياي بس در تاريكي شب مانده،

                                         كبود!

روياي پر از رمز و راز و

                                  سكوت!

روياي هميشه ماندگار ، در پس ِ

                                         ظهور!

روياي منتظر،

منتظر به صداقت رسيدن

منتظر شراب حقيقت نوشيدن

 

اما دريغ و درد !

اين فكرها ديري نپاييد

و خيال كه تنها مانده بود

تنهايم گذاشت وگذشت!

اينك،

من مانده ام و غمهاي خويش

من مانده ام و

                 خاطرات تلخ دوش

من مانده ام و

                   تصويري از غروب

من مانده ام و

                  حرفهاي در سينه محبوس

من مانده ام و باز

                      فريادِ اين سكوت

كه نشسته در بغض ِ

                         حنجره كبود!

 

+ بغضم ترکید در چهارشنبه 12 دی1386 2:21 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

يك لحظه درنگ مي كنم. چشمانم را مي بندم، خيالم را از قيد و بندهاي زمانه مي رهانم. سكوت مي كنم تا شايد آرامشي كه به آن نيازمندم را دريابم. نواي تپش قلبم نيز آزارم مي دهد. آه ِ نفسم چون پتكي بردلم ضربه مي زند و اين سكوت محزونم را از من باز مي ستاند. هر كنكاشي مي كنم نمي توانم خيال خود را از پرواز در اوج آسمان آرزوهاي ابر آلود وتيره دلم كه مي دانم هيچگاه به حقيقت نخواهند پيوست نااميد سازم . ناگزير مي شوم خود نيز دست در انديشه فرو برم و خود را از تعلقات اين زمانه جدا سازم و بر رنگ خيال هايم بيافزايم  و تواني دوباره بخشمشان و ديگر گونه زنده گردانمشان.

فضاي اطراف محزون، سكوتي دلگير، فريادي خموش، چشماني منتظر؛ دوخته به راه، همه ذهن وهوشم را فرا گرفته و ذهنم را هرچه بيشتر در سياهي هولناك خويش فرو مي بلعند.

توان زمزمه آنچه در انديشه ام مي گذرد را ندارم . اشك در چشمانم حلقه مي زند و خيال ِ فرو ريختن ندارد و يخ مي زند تا  با سردي اش داغي فرو ريختنش را حس نكنم و بي تاب نشوم.

 ضجه هاي دردم بر بي تابي گريه هايم فزوني مي بخشد ، وبيشتر و بيشتر در انديشه غوطه ور مي شوم .

دشتي سر سبز كه تنها خيال در آن توان پرواز دارد و تپش قلب، موسيقي دل نواز آن است و راهي بي فرجام كه در پيش روي پاهاي خسته و ناتوانم هست .

مي خواهم ازاين دشت رها شوم، ودر بيابان هاي خشك، در كويرآمال و آرزوهاي خشك قدم زنم .آنجا كه نه آبي و نه گياهي است، آنجا كه تا چشم توانايي بينش دارد خاك است و داغي آفتاب سوزان كه بر تن بي جان و سوخته ام گرمايي ديگر گونه مي بخشد

آري ! كوير ...! بهشت آرزوها و آمال خشك، آسمان آبي اش خالي از ابر، طوفاني كه دارد يادآور فرياد بي پاسخي است كه در تمام عمر از من سر مي زند، سكوت شبش همچون سكوت شبهاي تنهايي ام هست. تنهايي اش انگار قصه تنهايي و بي كسي مرا در اين دنياي بزرگ بازگو مي كند

آري كوير، يادآور همه زندگاني من است . كوير وجود مرا فرياد مي زند. آنگاه كه در كوير ِ خيال و باورهايم قدم مي زنم، انگار خود را فرياد مي كشم. انگار ذره ذره وجودم را به باليدن مي خوانم.

حتي پرنده اي ، جغد شومي يا بختكي نيز سراغت را نمي گيرد. و تو تنها و بي كس، بي آنكه ترسي از نرسيدن و بريدن، بي آنكه اضطرابي از خستگي و درماندگي داشته باشي، پاهاي

 خسته ات را همچنان استوار بر خاك خشك كوير مي كوبي و همچنان در گذري، اما گذري كه خيال رهايي در آن نيست.

ياد سخن استاد مي افتم كه او نيز از كوير برخاست و چه عارفانه گفت؛

" خدايا به من زيستني عطا كن،

 كه در لحظه مرگ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است،

 حسرت نخورم.

و مردني عطا كن،

 كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم.

خدايا  توچگونه  زيستن را به من بياموز،

چگونه مردن را خود خواهم آموخت! "

 

آري! من نيز دستان اوفتاده بر خاكم را در اين كوير به سوي معبود خويش بلند مي كنم ومي گويم: " خدايا به من زيستني عطا كن كه آنچه دلم، اين دل ِ ذاتم، خلوص تنم مي خواهد را سيراب گردانم. خدايا به من مرگي عطا كن تا چون پرستويي سبكبال اشتياق پرواز به سوي تو در من موج زند و بي هيچ هراسي اين فاصله دور تا تورا بپيمايم. ان شاالله."

چگونه چشم باز کنم و نبینم...

+ بغضم ترکید در یکشنبه 2 دی1386 1:40 قبل از ظهر // حنجره کبود |


 

همه ما آدمها توي زندگيمون يه چيزي يه كسي يه جايي و داريم كه وقت دلتنگي ، وقت بريدن، وقت كم آوردن به سراغش ميريم وآرام مي گيريم منم تو زندگيم تنها يه جا سراغ دارم كه بهم آرامش واقعي رو هديه ميده اونم قبرستان هستش، آره درست شنيديد قبرستان شايد خيلي ها از شنيدن حرفهام خندشون بگيره اما هميشه وقتي تو سياهي شب به اين آرامشكده ام ميرم انگار به يه دنياي ديگه پا گذاشته ام . وقتي آرام آرام از لابه لاي سنگ قبرها مي گذرم و سكوتي كه در دل شب اين گورستان نهفته است رو مي شنوم به آرامش عجيبي دست مي يابم وتو اين آرامش آنقدر غرق مي شوم كه زمان و گم مي كنم وبعد تازه متوجه ميشوم كه مي خواد آروم آروم صبح بشه و من وقت برگشتنمه

آنچه در زير مي خوانيد حاصل يكي از فريادهاي به سكوت نشسته اي است كه در يكي از شبهاي دلتنگيم دراين آرامشكد ه ام سر داده ام:

من، شب، سكوت، آرامش، در ميان هزاران خفته

آرام آرام در اين سكوت، در اين آرامش، در اين سياهي شب گورستان، قدم مي زنم تا بتوانم آنچه را كه در سينه ام سنگيني ميكند را در همينجا در ميان هزاران خفته و خاموش جا گذارم و به آن آرامش خيالي خويش برسم.

از ميان هزاران خفته تنها از ميان هزاران به سكوت نشسته، از ميان هزاران خانه ابدي مي گذرم تا دريابم آنچه راكه بايد روزي به ناگزير دركش كنم.

سكوتي كه در اين سياهي شب گورستان نهفته است آرامشي را برايم هديه مي دهد كه در هيچ كجاي اين كره خاكي  نمي توانم به اين آرامش دست يابم.

زمزمه مي كنم آيه مرگ خويش را و نجوا مي كنم در گوش اين خفتگان امروز، بي خبران ديروز كه فردا ميزبان اين تن بي جان و خسته  اين درمانده و خسته تر از همه جا خواهند بود.

اي خاموش گشتگان كه ديروز فرياد منيت سر مي داديد، آي درماندگاني كه ديروز كسي حريفتان نبود ، اينك مي شنويد اين ژاژهاي دل غمينم را، آري مي دانم كه مي شنويد به پا خيزيد كه فردا بر خانه هاي خاكيتان ميهمان خواهم آمد. اينگونه منگريد مرا ؛

_ مگر مرده متحرك نديده ايد؟!

_مگر روح به زنجير كشيده، دل به صليب كشيده نديده ايد؟!

 

آري نديده ايد، چه مي گويم . شما تنها آناني را مي بينيد كه براي گريه به اينجا مي آيند.

اما نه من آمده ام فرياد سردهم زيرا